تبليغاتX
عنکبوت

عنکبوت

مواظب باش تو تارم گیر نکنی...

از نظر انسانها        

سگ هاحیواناتی باوفا ومفید هستند......

ولی از نظر گرگ ها

گرگ های بودن که تن به بردگی دادندتا در اسایش  و رفاه زندگی کنند....

از نظر شما چطور.......

 

[ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 11:58 ] [ من ] [ ]


ازادی کجای

سیلام

خوفید از این که ما نیستیم خوشحالین

 

چه وجود بُلعجبی هستم

 

به کلام فتح نیاز کو؟
 
که لب از مکالمه بر بستم:
 
چو نهیبِ فاجعه بشنفتم،
 
به گروهِ فاتحه پیوستم.

 دلِ تخته پاره ندادندم
 
که چو بشکنَد، به فغان آید _
 
چه وجودِ بلعجبی هستم
 
که «تَرَق» نکَردم و بشکستم!

به جگر فشردنِ دندانم
 
به صلاح بود و چنین کردم
 
چه کنم؟ هلاکِ جگر بندان
 
به دهان گُرگ نیارستم.

 به زبانِ بسته حکایت را
 
به قلم سپردم و خون خوردم
 
ز نفوس روی نهان کردم
به سرا نشستم و در بستم.

 شب و بیمِ موج و تبی، تابی
 
دَوَران هایلِ گردابی
 
همه خوانده بودم و ماندن را
 
همه آزمودم و دانستم.

 به سرا نشستم و در بستم
 
دِل من ز سینه چو گنجشکی
 
به شتاب و شِکوه برون آمد
 
بِنِشست غم زده بر دستم
 
که «درین خموشی ی مرگ آیین
 
ز کلام فتح نشانت کو؟
 
چو ز هست و نیست بپُرسندت،
 
نفسی بکش که بلی، هستم

 دل من! مباش چنین غمگین
 
که به هست و نیست نیاندیشم:
 
همه آنچه خواستم از یزدان
 
به ثبات و صبر توانستم.

 دلَکَم! مکوش به آزارم
 
که نه ناتوان و نه نومیدم
 
به ادای حق چو گشودم لب،
 
به فنای ظلم کمر بستم....

سیمین بهبهانی


[ جمعه بیست و پنجم آذر 1390 ] [ 14:10 ] [ من ] [ ]


منو پچه ها

من بودم اسی توپل با اون ابی تن لش

             باچنگیزو .منوچهرو.اسمال پاشه

ایتش زدیم متورو.سیگاریم .دودیمو .اتیشیم

از بی پولی زدیم دم بانک پولارو گرفتیم رفتیم سر پارک

 چپس وپفک میخوردیم یه دفه دیدیم یه دخمل خوشگل

داره میاد سمتمون اسی هم که اهل این کارا نبود برگشت با

صدای کلفتش گفت بابامیشه از اون ور برین................................

حلاما متوریم سیگاریم دودیم اتیشیم

وبلاگی ها پا تونو بلند کنید میبینید که خاک زیر پا تونیم هه هه هه هه هه هه ه ه ه

[ شنبه یکم مرداد 1390 ] [ 15:33 ] [ من ] [ ]


دعوا

شلام

چندروزقبل که داشتم میرفتم خونه دیر کردم

فکر کنم ساعت ۳شب بود

مامانم شروع کرد به حرفیدن که چرا دیر کردی

پچه خیابونی شدی .......اووووووووه درست یه ساعت گفت

من اصلان حرف نمیزنم یه دفه ناراحتیش اوج گرفت گفت برو بیرون

دیگه تو خونه جای نداری واویلا نه پولی دارم نه چیزی .......زدم بیرم

تاشاه گولی پیاده رفتم چه خوب شارژداشتم

به همه زنگ زدم که پول لازم دارم

فرداش سام چادر اورد امین گفت پیشت میمونم همه یه چیزی دادن

شبم که با امین نتونستیم بخوابیم هوا سرد بود راستی پتو هم نداشتیم 

فقط یه چادر پاره پوره داشتیم که فک کنم ۱۰۰سوراخ داشت دو روز گذشت از خونه زنگ نزدن

سوم روز بود مامانم زنگید دیگه داشتم پر در میاوردم جواب دادم بازم شروع به فشح .....

اخرشو خوب فهمیدم که گفت اگه ادم شدی بیاخونه"

[ پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390 ] [ 12:16 ] [ من ] [ ]


زندگی

زندگی کن به خاطر ازادی نفسف بکش به خاطر زندگی

دعا کن اما نه برای به دست اوردن اشیا

بلکه به دست اوردن شجاعت حرفات

اگر هر کسی اطراف خودرا به اندازه یک شمع روشن کند

دیگر احتیاجی به خورشید نیست

دلم تنگ است ازاین زندان

که نامش زندگی باشد

اگر این زندگی باشد دیگر عاشق نخواهم شد

که معشوقان جفا دارن

پس بیاید دست در دست هم دهیم تا.........

[ شنبه چهارم تیر 1390 ] [ 21:31 ] [ من ] [ ]


حرف بزرگان

 

سلام.

اميدوارم كه سال خوبي داشته باشيم.

آن روز شايد يكي از بهترين روزهايي كه تا به حال تجربه كرده بودم. آخرين روز سال بود و به رسم ايام كهن بايد به سراغ اهل غبور مي رفتيم.  تنها در خانه بودم و بنا بر دلايلي از اين تنهايي خوشحال بودم و بنابراين بايد هم تنها به بهشت الزهرا مي رفتم. شمع و عود و مقداري آب تهيه كردم و راه افتادم. اصلاً فكرش را نمي كردم اين تنهايي و دوري از عزيزاني كه در خاك خفته اند بتواند اين اندازه شديد در من تاثير بگذارد. آخر همه اش انسان هايي كه زنده بودند، چه خوب يا بد، باعث دردهايي در آدمي مي شدند و اصلاً فكر نمي كردم كه ياد عزيزاني كه از دست رفته اند تا اين حد باعث تحريك احساسم شود.- نمي دانم شايد من آدم نيستم ...-

به قبرستان كه رسيدم ابتدا سراغ دوست شاعرمان مرحوم كرامت بيك وردي رفتم و اندكي بالاي سرش ايستادم. هميشه توان ايستادن بالاي قبرش را نداشته ام و بُغضي عجيب باعث مي شود كه زود برگردم. بعد با شمع و عود و تنگي آب سراغ پدرم رفتم. سلامي كردم و حال و احوالش را پرسيدم هر چند كه مثل يك سال گذشته هيچ جوابي نمي داد. شمع و عود را روشن كردم و مدت هاي مديدي كنارش نشستم و با او صحبت كردم و او را محرم اسرار و دردهايي كه داشتم، نمودم. خيلي حال شيريني داشت. به اندازه غرق اين احساس شده بودم كه ديدم شايد به تعداد انگشتان دست افراد زنده در بهشت الزهرا هستند. خداحافظي كردم و به خانه برگشتم. تنهاي تنها. ديدم نمي توانم بنشينم و بايد بيرون بروم. لباس هايم را عوض كردم تا مدتي را بيرون پرسه بزنم تا شايد اين حس غريب از من دور شود و كمي تشويش هاي ذهني ام آرام شوند. ديدم بُغضي عجيب راه گلويم را سد كرده است و اين جمله در ذهنم زمزمه مي شود "بچرخ تا نچرخيم."  

بعد از مدت ها به سراغ دوستان قهري ام –قلم و كاغذ- رفتم و در بين اشك و صداي هق هق گريه هايم مي نوشتم. بعد از مدت ها نوشتم

[ یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390 ] [ 21:48 ] [ من ] [ ]


آزادی چیست و ما تا کجا آزاد هستیم؟

 

آزادی نوعی توانستن است. اما چگونه توانستن؟ شاید تا حال کسی دقیقأ این سوال مشکل را پاسخ نگفته باشد.

ظاهرأ اگر ما قادر به انجام هر کاری باشیم آزاد هستیم. اما آیا آدمی که قادر به انجام هر کاری باشد یک دیکتاتور نیست؟ در آن صورت هیتلر، استالین و موسلینی آزادترین آدمهای دنیا بودند.

تاریخ به ما میگوید که به دستور هیتلر و حزب نازی چهار ملیون سالمند و دو ملیون کودک را در کوره های آدمسوزی سوختاندند. و استالین در دوران زمامداری اش هشت ملیون انسان را از بین برد و حتی بربهترین رفقا و دوستان همعقیده اش نیز رحم نکرد.

آیا پاسخ آنانی را که نه تنها آزادی بلکه حیات شان را به خاطر آزادی نامحدود آن ستمگران از دست دادند کی خواهد داد؟

عده ای عقیده دارند که آزادی واقعی در جنگل وجود دارد زیرا همه آزاد می خورند و می پرند و می آشامند. اما چنانکه میدانیم در جنگل نیز فقط زورمندان آزادند ـ آنهایی که دندان های تیز دارند و می توانند دیگران را بدرند و بخورند. آیا مفهوم آزادی همان دریدن و خوردن ضعیف تران است؟ جواب آهو وگوره خری را که خورده می شود و آزادی اش را از دست میدهد کی خواهد داد؟

تعداد از مردم به دنبال آزادی به جزایر غیر مسکون رفتند اما در آنجا به عوض آزادی به «تنهایی» رسیدند. آیا آزادی همان تنهایی است؟ به هیچ صورت نه. تنهایی یعنی هیچی و پوچی. در صورتیکه آزادی وقتی وجود پیدا می کند که خطر از دست دادنش مطرح باشد.

شماری به این باوراند که آزادی در نظامهای دموکراتیک وجود دارد، زیرا که در آن سیستم ها قانون حکومت می کند و دولت ها نمی توانند بدون حکم محکمه کسی را مجازات کنند. اما در چنین سیستم هایی ملیونها آدم وجود دارند که مثل برده ها در فابریکه ها و کشتزارها جان می کنند و حاصل دسترنج شان به جبیب کامپانی ها و صاحبان سرمایه های کلان می ریزد و آنها نه تنها آزادی خود را از دست میدهند بلکه نشاط، آرامش روحی و آیندهً خانوادهً خود را نیز از دست میدهند.

پس آزادی در کجا وجود دارد؟ ادیان آزادی را در بهشت وعده میدهند. اما بزعم عده ای اگر مرگ یک خواب ابدی باشد و زندگی در آن دنیا تکرار نشود، چنین وعده ای یک فریب نخواهد بود؟؟

بزعم آنها ایا بهشت آن دنیا توطئه های برای فقرا نیست که از بهشت این دنیا به خاطر سرمایه داران چشم بپوشند و هیچ به خوشبختی نرسند؟

برخی رسیدن به آزادی های سیاسی را آزادی میدانند اما بسیار وقتها آزاد نوشتن، آزاد گفتن، آزاد سفر کردن و آزاد انتخاب کردن، انسان معاصر را به آزادی نمیرساند.

یک گرسنه اگر آزاد بنویسد، آزاد دشنام بدهد، آزاد انتقاد کند؛ کجا را خواهد گرفت؟ شاید آزادی یک سراب باشد، یا ستاره ای یک کهکشان دور یا یک خیال واهی، ویا شاید مقداری امنیت و نان بخور ونمیر و حق مشارکت در امور عمومی.

به عقیده من، تا اندازه ای حقوق است که آزاد می کند و قدرت بی بند و بار است که آزادی را تباه می کند.

اکنون که چیزی کم یک قرن از اعادهً استقلال سیاسی افغانستان میگذرد، باید پرسید که ما تا کجا آزاد هستیم؟

این یک سوال روشنفکرانه است تا نظر شما چه باشد؟

[ سه شنبه ششم اردیبهشت 1390 ] [ 21:0 ] [ من ] [ ]


سکوت را دوست دارم

تنهای را دوست دارم

دنبال رد پای کودکیم هستم

همان رد پای که مادرم یادم دادقدم زدن را

افسوس به این زندگی که کردم

وای دارم داغون میشم

دنبال سیگارم..........................

[ دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390 ] [ 18:7 ] [ من ] [ ]